عنوان نه - ۱

دال. دال. دال. · 7 ساعت پیش · خواندن 2 دقیقه

...

حس خوبی به بودن تو گشت‌وگذار ندارم؛ وایب منفی ازم می‌باره، از قضاوت شدن بیزارم، فقط چرت‌های تکراری می‌گم و...، پس دیگه فقط تو ادامه‌ی مطلب پست می‌ذارم.

و اگر کسی دنبالم کرده و بعد، تازه فهمیده «این یارو چه گوهیه» و تو رودروایسی مونده، واقعا خوش‌حال می‌شم که سخت نگیره و فقط پسش بگیره؛ «مدیریت حساب» - «دنبال‌شده‌ها» - علامت سطل زباله. 


ایده‌ی باکت‌لیست اصلا جواب نبود؛ درواقع اصلا نرفتم سمتش که چیزی پیدا کنم. از اون‌جایی که تو دوره‌‌ی بلاتکلیفی و بی‌قراری‌ام، با هیچ کاری نکردن، روانی می‌شم، اما هیچی به ذهنم نمی‌رسه؛ یوتیوب، گیم، عنیمه، مانهوا، ناول، کی‌دراما، برگشتن به گپ‌های دوستان سابق، هیچ‌کدوم جواب نیست. از طرفی وقتی لیست سرگرمی‌هام‌رو نوشتم، از خودم خجالت کشیدم که با این سن... آره خلاصه.

دیشب‌هم که نگم... به‌هرحال با خوابیدن، تاحدی برگشتم عقب‌تر از اون خط.

خوابی که دیدم، یه‌جوری بود... تو یه کوچه‌ی خیلی تاریک، گم‌شده بودم و یه خانوم زیبای تیره‌پوش که چندسالی ازم بزرگ‌تر به‌نظر می‌رسید، پیداش شد و بهم یه تیکه کاغذ داد که توش آدرس نوشته بود؛ فقط فهمیدم که باید از اون مکان کوچه‌مانند خارج شم و نمی‌تونستم آدرس‌رو بخونم؛ درواقع کاغذه انگار خالی بود، اما فکر می‌کردم مهارت نقشه‌خوانی من داغونه... چند قدم بعدتر، یه قبرستون بود... از لای قبرها راه می‌رفتم و می‌دیدم که اون‌ورتر، زیر تیر چراغ برق، یه موجود عجیب با دستای دراز با سرعت من راه می‌رفت؛ ازم دورتر بود و پشت و به من، اما انگار خودش‌رو هماهنگ کرده بود که دقیقا بامن راه بره... که خب، بیدار شدم. یکی از قابلیت‌های جالبی که دارم، اینه که وقتی تو خواب می‌ترسم، انگار متوجه می‌شم که خوابه و تو خود خواب، تصمیم می‌گیرم بیدار شم؛ شاید چون به این چیزا اعتقادی ندارم؟

نتیجه‌ی اخلاقی: مگه الاغی که وقتی اون بانو رو دیدی، بازم می‌ری تو قبرستون تا راهت‌رو پیدا کنی؟ خب همون‌جا بمون و باهاش زندگی کن. فقط باید بگم که «لطفا به خواب‌های بعدی بنده نیز تشریف بیارید دوشس مرموز، زیبا و باوقار.» 😭