<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/"
	xmlns:content="http://purl.org/rss/1.0/modules/content/"
	xmlns:slash="http://purl.org/rss/1.0/modules/slash/"
	xmlns:atom="http://www.w3.org/2005/Atom"
	xmlns:media="http://search.yahoo.com/mrss/"
	version="2.0">
<channel>
	<title>غیرعادی</title>
	<link>https://unordinary.blogix.ir</link>
	<atom:link href="https://unordinary.blogix.ir/rss.xml" rel="self" type="application/rss+xml" />
	<description></description>
	<language>fa</language>
	<ttl>60</ttl>
	<generator>https://blogix.ir</generator>
	<lastBuildDate>Fri, 18 Sep 2026 08:08:37 +0330</lastBuildDate>
	<item>
		<title>عنوانی به ذهنم نمی‌رسه؛ ولی صبح‌نویسیه لابد.</title>
		<link>https://unordinary.blogix.ir/post/5</link>
		<guid isPermaLink="true">https://unordinary.blogix.ir/post/5</guid>
		<pubDate>Fri, 18 Sep 2026 08:08:37 +0330</pubDate>
		<description><![CDATA[آهم... بالاخره ساعت خوابم درست شد؛ درواقع به‌نظرم آیده‌آلش اینه که هر صبح ۷-۸ بیدار شم.
دیروز کم خوردم، ساعت ۸ بود فکر کنم که عملا شام‌روهم رها کردم؛ طبیعتاً امروزم ادامه داره ولی ازاین به‌بعد، می‌خوام مقدار کالری روزانه‌ام‌رو تا روزی ۱۵۰۰ پایین بیارم. تو این فکرم ورزش‌رو هم اضافه کنم... 🥹 ولی خیلی...]]></description>
		<content:encoded><![CDATA[<p>آهم... بالاخره ساعت خوابم درست شد؛ درواقع به‌نظرم آیده‌آلش اینه که هر صبح ۷-۸ بیدار شم.</p><p>دیروز کم خوردم، ساعت ۸ بود فکر کنم که عملا شام‌روهم رها کردم؛ طبیعتاً امروزم ادامه داره ولی ازاین به‌بعد، می‌خوام مقدار کالری روزانه‌ام‌رو تا روزی ۱۵۰۰ پایین بیارم. تو این فکرم ورزش‌رو هم اضافه کنم... 🥹 ولی خیلی زوده.</p><p>همم‌همم... الان دیگه انگیزه‌شو دارم، ازدستشم بدم بازم مسیر فعلی‌رو ادامه می‌دم. باتشکر از تمام دوستانی که جدیدا وارد زندگی‌ام شدن؛ بعلاوه‌ی کتاب «چگونه تغییر کنیم.» از کیتی میلکمن. :/ (باید امروز سراغ ادامه‌ش برم.)</p><p>همین الان گلوم داره سر چهارتا فلوکستینی که خوردم، می‌سوزه، کی حال داره یکی یکی بخوره خب... 😭 بهم یادآوری می‌شه که بدون قرص، هیچی نیستم؛ این چیزیه که احتمالا نمی‌تونم تغییرش بدم، ولی مهم نیست، حداقل فعلاً.</p><p>ظاهرا دوتا کار رو برای امروز دارم، ولی کمه؛ بیشتر از این‌هم به ذهنم نمی‌رسه.</p><p>بچگی‌هام چندتا ورزش‌رو دوست داشتم، ولی خونواده سر وسواس تک‌فرزندی‌شون نمی‌فرستادنم و تهشم گذاشتن چاق و چله شم. :/ از وقتی چند وقت پیش دخترخانم همسایه تو کامنت‌های یه پست، پیشنهاد شروع یه کلاس ورزشی‌رو دادن؛ مدام به اون یه ورزشی که هنوزم می‌تونم برم سراغش، فکر می‌کنم... اما اینا لقمه‌های گنده‌تر از دهنمه؛ من هنوزم از این شهر متنفرم و از بیرون‌رفتن‌هم می‌ترسم.</p><p>اهم... صبحتون نیز بخیر؛ روز زیبایی داشته باشید.</p>]]></content:encoded>
		<comments>https://unordinary.blogix.ir/post/5/comment</comments>
		<dc:creator>دال.</dc:creator>
		<slash:comments>6</slash:comments>
	</item>
	<item>
		<title>دارم بـ-</title>
		<link>https://unordinary.blogix.ir/post/4</link>
		<guid isPermaLink="true">https://unordinary.blogix.ir/post/4</guid>
		<pubDate>Thu, 17 Sep 2026 23:47:59 +0330</pubDate>
		<description><![CDATA[خوشحالم، می‌ترسم، ذوق دارم و غمگینم. کمک. :/]]></description>
		<content:encoded><![CDATA[<p>خوشحالم، می‌ترسم، ذوق دارم و غمگینم. کمک. :/</p>]]></content:encoded>
		<comments>https://unordinary.blogix.ir/post/4/comment</comments>
		<dc:creator>دال.</dc:creator>
		<slash:comments>14</slash:comments>
	</item>
	<item>
		<title>تغییر کاربری :/</title>
		<link>https://unordinary.blogix.ir/post/3</link>
		<guid isPermaLink="true">https://unordinary.blogix.ir/post/3</guid>
		<pubDate>Thu, 17 Sep 2026 19:55:48 +0330</pubDate>
		<description><![CDATA[از کارهایی که گفته بودم، فقط یکی‌و انجام دادم؛ البته کلا دوتا بودن خب.
باید می‌نوشتم «سعی می‌کنم نذارم آدما مودَم‌رو خراب کنن.» البته بااین‌که ننوشته بودم، سعی می‌کردم انجامش بدم، ولی خب...
یه آهنگی که قبلنا باهاش می‌افسردم‌رو پیدا کردم و گذاشتم؛ جا این‌که غمگینم کنه، خوابم برد و عصر بیدار شدم.
امرو...]]></description>
		<content:encoded><![CDATA[<p>از کارهایی که گفته بودم، فقط یکی‌و انجام دادم؛ البته کلا دوتا بودن خب.</p><p>باید می‌نوشتم «سعی می‌کنم نذارم آدما مودَم‌رو خراب کنن.» البته بااین‌که ننوشته بودم، سعی می‌کردم انجامش بدم، ولی خب...</p><p>یه آهنگی که قبلنا باهاش می‌افسردم‌رو پیدا کردم و گذاشتم؛ جا این‌که غمگینم کنه، خوابم برد و عصر بیدار شدم.</p><p>امروز مسیر نخوردن‌رو درپیش گرفتم؛ ممکنه که ادامه پیدا کنه؟ 🥹 خب... باید ادامه داشته باشه، نیازی به دلیل ندارم، فقط باید بعضی چیزهارو یادم بمونه و این کارو تمومش کنم.</p><p>بگذریم...</p><p>هرچند که بعد آشنایی‌ام با اون پسر دوست‌داشتنی (اما عوضی...) تو فروردین، همه‌چی روند به‌شدت نزولی‌ای داشته و به‌سختی اون روزهارو رد کردم، اما هنوزم این‌رو یکی از اتفاقات قشنگ زندگی‌ام می‌دونم.</p><p>توهمات دیشبم‌رو هم فراموش می‌کنم؛ به‌هرحال، این‌دفعه نباید تکرار شه.</p><p>و خب، از اون‌جایی که الان دیگه کسی‌ام که نمی‌ذارم آدما مودَم‌رو خراب کنن؛ و رو مود جوگیربودن‌هم گیر کردم، به امین جدید عزیزم خوش‌آمد می‌گم. /:</p><p>پ.ن: دارم عاشق پارانویید بودنم می‌شم؛ باعث می‌شه چشم‌های آدم بیشتر باز شه.</p>]]></content:encoded>
		<comments>https://unordinary.blogix.ir/post/3/comment</comments>
		<dc:creator>دال.</dc:creator>
		<slash:comments>6</slash:comments>
	</item>
	<item>
		<title>غول برره در ژاپن!</title>
		<link>https://unordinary.blogix.ir/post/2</link>
		<guid isPermaLink="true">https://unordinary.blogix.ir/post/2</guid>
		<pubDate>Thu, 17 Sep 2026 09:12:21 +0330</pubDate>
		<description><![CDATA[معمولا وقتی صبح‌ها می‌نویسم در طول روز چی‌کارها می‌خوام بکنم، احتمال انجام‌دادنش بیشتره.
۱- هیچی. /:
آهم... خب... دیشب شیطونه می‌خواست گولم بزنه، و منم خواستم با کمال میل گول بخورم که گفت آسکشوالم... و از این تبدیل لحظه‌ای شیاطین مختلف به نژاد آسکشوال‌ها، خسته شدم؛ شاید وقتشه لاغر کنم؟ اون‌وقت می‌تو...]]></description>
		<content:encoded><![CDATA[<p>معمولا وقتی صبح‌ها می‌نویسم در طول روز چی‌کارها می‌خوام بکنم، احتمال انجام‌دادنش بیشتره.</p><p>۱- هیچی. /:</p><p>آهم... خب... دیشب شیطونه می‌خواست گولم بزنه، و منم خواستم با کمال میل گول بخورم که گفت آسکشوالم... و از این تبدیل لحظه‌ای شیاطین مختلف به نژاد آسکشوال‌ها، خسته شدم؛ شاید وقتشه لاغر کنم؟ اون‌وقت می‌تونم خودم یکی ازشون باشم. 🥹</p><p>بگذریم... می‌خوام امروز یه کتاب صوتی گوش بدم. (؟) یه‌ذره‌هم ادامه‌ی لوتم‌رو بخونم. دوست داشتم ژاپنی یاد بگیرم، ولی شروع‌کردنش غیرممکن به‌نظر می‌رسه با میزان گشادی من.</p><p>پ.ن: خواستم روزم‌رو با آهنگ شروع کنم و این، اولین چیزی بود که از لای آهنگام ظاهر شد... فکر کنم؛ منم گذاشتمش.</p><p> </p><figure class="media"><div data-oembed-url="https://uploadkon.ir/uploads/744917_26Masayuki-Suzuki-GIRI-GIRI.mp3"><audio src="https://uploadkon.ir/uploads/744917_26Masayuki-Suzuki-GIRI-GIRI.mp3" controls=""></audio></div></figure>]]></content:encoded>
		<comments>https://unordinary.blogix.ir/post/2/comment</comments>
		<dc:creator>دال.</dc:creator>
		<slash:comments>10</slash:comments>
	</item>
	<item>
		<title>بقیه بچه‌هاشون‌رو تو حموم به یادها می‌سپارن، بنده رویاهایم‌را. :/</title>
		<link>https://unordinary.blogix.ir/post/1</link>
		<guid isPermaLink="true">https://unordinary.blogix.ir/post/1</guid>
		<pubDate>Thu, 17 Sep 2026 03:15:52 +0330</pubDate>
		<description><![CDATA[روز بد و پرتنشی داشتم که با یه دوش آب سرد آخرشبی، رنگ یک شب آروم‌رو گرفت. هرچند تو یکی‌دوساعت گذشته، چندباری مود عوض کردم؛ برای خودم آرزوی ثبات خلق‌وخو و شخصیت دارم. مثل همیشه، حموم جاییه که توش، تمام افکارِ حول محور «تغییر»ئم ظاهر می‌شن... و البته که به‌محض بیرون اومدن، فراموش می‌کنم که لحظات قبل‌ت...]]></description>
		<content:encoded><![CDATA[<p>روز بد و پرتنشی داشتم که با یه دوش آب سرد آخرشبی، رنگ یک شب آروم‌رو گرفت. هرچند تو یکی‌دوساعت گذشته، چندباری مود عوض کردم؛ برای خودم آرزوی ثبات خلق‌وخو و شخصیت دارم. مثل همیشه، حموم جاییه که توش، تمام افکارِ حول محور «تغییر»ئم ظاهر می‌شن... و البته که به‌محض بیرون اومدن، فراموش می‌کنم که لحظات قبل‌تر، کی بودم؛ و خب... این‌بارم بیا به بهونه‌ی نداشتن حوصله و میل به گوش دادن به موسیقی در خاموشی شب، فراموشش کنیم.</p>]]></content:encoded>
		<comments>https://unordinary.blogix.ir/post/1/comment</comments>
		<dc:creator>دال.</dc:creator>
		<slash:comments>5</slash:comments>
	</item>
</channel>
</rss>